کیومرثولوژی

کیومرثولوژی

روایتِ شب‌هایی که با عطر چای و کلماتِ کیومرث دم می‌کشند.

رنجِ من!

نگاهم کرد و گفت؛ 
می‌دانی رنجِ تو از چیست؟ 
تو به آنچه نباید، بسیار می‌اندیشی....

محل گذر!

پیچیده‌ای مثلِ رمزِ روزگار ، نه می‌فهمم رفتنت را ، نه مانَدنت را. یک روز دنیا بودی و تمامِ آرزو ، روز دیگر ، غریبه ای ناآشنا. حرف‌هایت ، مثلِ شعله‌ی شمع ، یک لحظه روشن، لحظه‌ای خاموش. و من در این میان ، گم شده‌ام ، نه می‌دانم کی بودم ، و نه می‌دانم ، چه نقشی در این نمایش داشتم.

حتی!

یادش نداده بودند وقتی که غمگین است حرف بزند, همیشه گوشه‌ای تنها و ساکت میماند و احساساتش را مخفی میکرد.

اگر زنده ماندم!

اگر زنده ماندم و یک روز با هم در یک خانه چای خوردیم، 
برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت...

چای داغ!

آدم‌ هارا آرام آرام دوست داشته باشیم... هروقت چای داغ را با عجله سر کشیدیم سوختیم!

تکیه گاه!

انسان هرگز نمی‌افتد؛

مگر به سمتی که به آن تکیه کرده است…