



نگاهم کرد و گفت؛
میدانی رنجِ تو از چیست؟
تو به آنچه نباید، بسیار میاندیشی....

پیچیدهای مثلِ رمزِ روزگار ، نه میفهمم رفتنت را ، نه مانَدنت را. یک روز دنیا بودی و تمامِ آرزو ، روز دیگر ، غریبه ای ناآشنا. حرفهایت ، مثلِ شعلهی شمع ، یک لحظه روشن، لحظهای خاموش. و من در این میان ، گم شدهام ، نه میدانم کی بودم ، و نه میدانم ، چه نقشی در این نمایش داشتم.

یادش نداده بودند وقتی که غمگین است حرف بزند, همیشه گوشهای تنها و ساکت میماند و احساساتش را مخفی میکرد.


اگر زنده ماندم و یک روز با هم در یک خانه چای خوردیم،
برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت...


آدم هارا آرام آرام دوست داشته باشیم... هروقت چای داغ را با عجله سر کشیدیم سوختیم!

انسان هرگز نمیافتد؛
مگر به سمتی که به آن تکیه کرده است…
