کیومرثولوژی

کیومرثولوژی

روایتِ شب‌هایی که با عطر چای و کلماتِ کیومرث دم می‌کشند.

یک آدم!

در دلم آهسته می گرید کسی...
کیست آن گریان بی غمخوار...؟
آن که همواره در این دنیا
بجز خندیدن گل ها
بجز رقصیدن و آوای بلبل ها
به دل قصدی دگر هیچش نبوده....
در دلم آهسته می گرید کسی،
کیست آن آدم که اکنونش دگر
شوق و صفای روزهای روشنایی نیست؟
کیست آن آدم چرا دیگر صدای قلب او 
ما را نمی گیرد؟
مگر قلبش شکسته؟! کیست آن آدم؟
مرحمی باید که بگشاید 
از این قلب خرابم
با دو دیده غم به رُفت
و جان به آن آدم سپارد
کیست این آدم؟ چرا دیگر نمی خندد...؟!
پس از رویا که چون کابوس بیداری
به افکارش فرود آمد و دیگر هیچ
از هیچش نمانده باقی و دیگر نمی خندد
باز پُرس! از شوق فرداها
از این دنیا و رویا ها 
ببین این دل چگونه با تو همراه‌است...
چیست آن دل؟ آن دلی که هیچ
همراهش نبود و هیچ غمخواری ندیده...
بازم از من گر بپرسی حال این عاشق 
بگویم در دلم آهسته گریان است
یک آدم...!
 

_ عزیز خراسانی