کیومرثولوژی

کیومرثولوژی

روایتِ شب‌هایی که با عطر چای و کلماتِ کیومرث دم می‌کشند.

شکوفه گیلاس!

دنیا پر از رنج است ، با این حال  درختان گیلاس هنوز هم شکوفهٔ می‌دهند .  شاید همین زیباترین معجزه ِ زندگی باشد ؛ اینکه در میان تمام ‌زخم‌ها هنوز هم چیزی‌است که می‌خواهد زنده بماند و بدرخشد . باد می‌وزد ، شاخه‌ها می‌شکنند و باران بی‌امان می‌بارد ، اما بازهم در بهار ،  آن شکوفه های کوچک و نازک‌دل از دل سرمای‌خاک سر برمی‌آوردند ، بی آنکه از تکرار درد بترسند . 

آری ،  جهان پر از اندوه است اما شاید راز نجات در همین باشد که یادبگیریم حتی از دل تاریکی نوری برای شکفتن خودمان بسازیم .

پیدام کن!

اگه یه روز گم شدم؛ توی روزای بارونی، کافه های چوبی، کتاب فروشی ها، موسیقی های کلاسیک و بیکلام، نور ماه و عطر چای هل و صدای جنگل، پیدام کن.

نجات دهنده!

بعد از اینکه ساعتها درگیر نگریستن به خودش در آیینه بود گفت ؛ نجات دهنده مُرده است.

غم!

داری خوب می‌شی یا به غم عادت می‌کنی ؟

رنجِ من!

نگاهم کرد و گفت؛ 
می‌دانی رنجِ تو از چیست؟ 
تو به آنچه نباید، بسیار می‌اندیشی....

محل گذر!

پیچیده‌ای مثلِ رمزِ روزگار ، نه می‌فهمم رفتنت را ، نه مانَدنت را. یک روز دنیا بودی و تمامِ آرزو ، روز دیگر ، غریبه ای ناآشنا. حرف‌هایت ، مثلِ شعله‌ی شمع ، یک لحظه روشن، لحظه‌ای خاموش. و من در این میان ، گم شده‌ام ، نه می‌دانم کی بودم ، و نه می‌دانم ، چه نقشی در این نمایش داشتم.